مرسانا خانومیمرسانا خانومی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره
مامان مهدیهمامان مهدیه، تا این لحظه: 35 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره
بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 40 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
همنفس شدن ماهمنفس شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 30 روز سن داره

فرشته کوچولوی مامان و بابا

بدون عنوان

سلااااااام دوستان خوب راستش وبلاگ قبلی مرساناجون بخاطر مشکلات فنی غیر فعال شده و نمیتونم وارد پروفایلم بشم بنابراین یه وبلاگ جدید ساختم. اگر خواستید خاطرات مرسانا گلی ما رو بخونید وارد این آدرس بشید و خاطرات دوران بارداری و نوزادی مرسانا گلی تا 4 ماهگی رو بخونید. mersana-maman.niniweblog.com و از این به بعد توی این وبلاگ ادامه خواهیم داد.mersaanaa.niniweblog) با ما همراه باشیییییییید.
21 مهر 1393

بدون عنوان

گلک مامان سلام امروز تازه از درد واکسنت و از بی حوصلگیات خلاص شدی.یه کیک تولد پختم و 4 تا شمع روشن کردم.الان 4 ماهه که خدا بهمون فرشته داده.گل نازم وقتی که شمعها رو روشن کردم اونقدر خوشحال شده بودی که با روروک میومدی سمت کیک و دستتو دراز می کردی جیغ از سر شوق می زدی.اینم عکس کیکت.   ...
3 مهر 1393

واكسن

سلاااااام دوستان فردا مرسانا گلی 4 ماهه میشه.و باید واکسن بزنه.من که اصلا دلم نمیاد درد کشیدنشو ببینم.مامان مهناز و بابا محسن همراهیش می کنن.من همون بیرون منتظر می مونم.آخه .... دلم برای بچم کبااااااااااااااااااب  میشه... راستی خانوم گلی ما جدیدا خودشو دمر میندازه و بعد از 2 دقیقه بازی داد و بیداد می کنه.که بیاید منو وردارید. مرسانا جونم این شبا خیلی بیقراری می کنه بخاطر لثه هاش...نصفه شب جیغ میکشه.جیگرم آتیش می گیره... خانومی،من و بابایی عاشقتییییییییییییییییییم.خواستم یاداوری کنم نفسم..........راستی مامان جون مهناز داره میاد که شبی که از واکسن تب می کنی مراقبت باشه.واقعااااااا مادر و مادربزرگ خوبیه.خدا حفظش کنه... &n...
31 شهريور 1393

واكسن 4 ماهگي

سلام و درود بر شما دوستان خوب دخملی ما واکسن زد .شبش تب کرد.من تا صبح نخوابیدم.مامان جون مهناز اومده بود تا مواظبش باشه.طفلکی خیلی خسته شد.موقعی که خانوم پرستار داشت واکسنشو می زد قیافه ی من دیدنی بود  آخه دردشو با تمام وجود حس کردم.مرسانا یه جیغ بلند کشید و بعد مظلومانه سرشو گذاشت رو شونه مامان جون مهناز و خوابید.کمپرس یخ گذاشتم و فرداشم کمپرس آب گرم.نسبت به واکسن قبلیش بهتر بود.دردش کمتر بود.ولی خیلی دلم واسه دخملی سوخت.همسری سربه سرم میذاشت و همش می گفت چقدر تو بهداشت گریه کردی! حالا سوزش لثه هاش کم بود درد پا هم اضافه شد.ولی اشکالی نداره واسه سلامتیشه دیگه. ...
31 شهريور 1393

دلبرانه من و دخملي

دختر نازنینم چند شبه که اون دستای کوچیکتو حلقه می کنی دور گردنم و یا محکم لباس منو می گیری و آروم به خواب میری.دختر کوچولوی من این قشنگترین حسیه که یه مادر می تونه احساس کنه.خیلی دوستت دارم شکوفه ی گیلاسم.در طول شب وقتی بیدار میشی دست های کوچیکتو رو هوا تکون میدی تا منو پیدا کنی حتی چشمای نازتم باز نمیکنی دخملکم.بعد من صورتمو میارم نزدیکت و تو خیالت راحت میشه و لالا می کنی ینجا تازه از خواب بیدار شدی و بغض کردی.آخه من پیشت نبودم.از دست تو دخملی ما یه شام و ناهار درست حسابی نمیتونیم نه درست کنیم و نه بخوریم. اما اشکالی نداره همش شیرینه. همه اتفاقات زندگیمون با اومدنت شیرین شده عشقم. جدیدا خیلی بغلی شدی.تا میذارنت زمین گریه ...
18 شهريور 1393

روز دختر

دختر خانومای زیبا عسل خانومای مامان و بابا چراغهای پر نور خونه ها روزتون مبارک دخترهای جیگر طلا نفسهای مامان و بابا فرشته های زیبا روزتون مبااااااااااااااااااااااااااااااارک. مرسانا خانوووم،نفس مامان روزت مبارک،دختر رویایی من،روزت مبارک ،پری دریایی من...   ...
6 شهريور 1393